سلام سلام
من و مامان پريشب ساعت حدود دو خوابيديم ديروز ظهر ساعت سه بيدار شديم !!!!!
از بس مامان اين چند روزه گفت كسر خواب دارم كسر خواب دارم منم گذاشتم جبران كنه
عوضش ديشب ديگه خوابش نمي اومد
خلاصه ديروز مرخصي بود برا خواب
امروز اومده سر كار
هفته اينده هم كه مي گه نميام تا سه شنبه
خلاصه اومدم بگم كه مرخصي هاي ما شروع شده و از اين به بعد كمتر مي نويسيم
هفته اينده قراره مامان بره سونوگرافي ببينه وزنم چقدر شده
بعد ميايم براتون مي گيم
تا هفته آينده خدا نگهدا ر
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 8:21  توسط شيوا
|
سلام خدمت خاله ها و دايي ها و .... خودم
بخصوص خاله هاي مردادي و ني ني هاي نازشون
اولا از اينكه ميان تو وبلاگ من نظر ميدن ممنون
دوما يه چيز بگم دعوام نمي كنين ؟؟
من روز مادر از بس آتيش سوزوندم تو شكم ماماني يادم رفت بيام اينجا بنويسم
يعني همه همه انرژيامو اونجا تموم كردم
آخه مامان كه مامانش نيست براش چيز بخره اونو با تاخير قراره كادو بده
ولي برا مامان بابايي و مادر بزرگ مامان رفتن خريد
خب منم خسته شدم
دو سه ساعت هي تو بازارا چرخيدن تا طلا بخرن
تازه هيچي هم برا من نخريدن
مامان هزار تا النگو برام پسنديد ولي وقتي يكيشو هم نمي خره چه فايده
منم گذاشتم شب كه شد برا مامان خودم جشن گرفتم خوب
ماماني ميگه دخمل من الكي سرخوشه
الكي كه نبود روز مادر بود خوب
من كه هنوز بلد نيستم ساعت چنده
برا خودم جشن گرفتم هي رقصيدم هي رقصيدم
وقتي هوا تاريكه من دوست دارم خوب
هوا كه روشن شد خوابم گرفت
عوضش ماماني فرداش مجبور شد نياد اداره و خونه بخوابه
كلي هم لالايي برام خوند
از اين به بعد هر وقت دلم لالايي مي خواد بايد وقتي هوا تاريكه برقصم !!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 12:52  توسط شيوا
|
سلام
من و باباي عسلك ديروز صبح ( جمعه ) ساعت 8 امتحان داشتيم
مطمئنم همه به خوبي درك مي كنن كه چقدر ساعت بديه برا از خواب بيدار شدن
ولي با هزار مكافات رفتيم سر جلسه و از اونجايي كه هيچكدوم هيچي از اين 5 تا كتاب كه امتحانشو داشتيم نخونده بوديم كلا با منطق خودمون جواب سوالا رو داديم فكرشو بكنيد
منطق دو تا مهندس كامپيوتر تو سوالاي مذهبي و خونواده و تغذيه و اقتصاد !!
حالا نتيجه چه شود الله اعلم
من و شوشو عادت داريم خودمونو نبازيم و كماكان اميدواريم نمره هاي برتر رو بياريم !!!!!!!!!!!!
بعدش چون ديگه خوابمون پريده بود رفتيم دنبال عمه كوچيكه و مامانش و زديم رفتيم صالح آباد ( امامزاده صالح يكي از امامزاده هاي محبوب نزديك ايلام )
زيارت كرديم و برا اينكه عسل و دوستاش راحت و سالم به دنيا بيان كلي دعا كرديم
بعد به سرمون زد بريم غار زينيگان ( غار خيلي خوشگليه توش خنكه ولي بايد كلشو پياده توي آب راه رفت !)
و از اونجا كه كلا كاراي من و شوشو قابل پيش بيني نبوده و نخواهد بود هيچي دنبالمون نداشتيم نه كفش نه خوردني نه ...
دو ساعت و نيم رفت و برگشتمون ( پياده )طول كشيد اونم با چه كفشايي ( اووووووه )
از بالاي غار آب چكه مي زنه چه اب سرد و خنكي
هر بار كه يكي مي خورد رو شكمم عسل از جا مي پريد
كلي اب بازي كرديم با هم
كاشف به عمل اومده كه دخملم مثل مامان باباش مرغابيه !! ( منظور اين مي باشد كه آب دوست داره )
عوضش اومديم خونه دمار از روزگارمون در اومد
درد پا و دست و ... شكمم همكه انگار سرماخورده بود كل ماهيچه هاش گرفته بود و تا صبح برا هر تكون خوردني دست به دامن كل ائمه و پيغمبرا مي شديم و فايده نداشت
اين بود خلاصه اي از تفريح دخملكم
( چون خاطرات اون سفرشو ننوشتم عذاب وجدان گرفتم حالا اومدم جبران )
+ نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 13:28  توسط شيوا
|
سلام سلام
امروز تولد مامانمه
هر چي فكر كردم براش چي كادو بگيرم چيزي به ذهنم نرسيد
البته كار زيادي هم نمي تونم بكنم براش
ان شا الله سالاي بعد جبران مي كنم
ولي چون از بابايي شنيدم سر ساعت 8 صبح به دنيا اومده
از 8 شروع كردم وول خوردن
كلي براش رقصيدم تا حال كنه
آخه وقتي زيادي مي رقصم و ورجه وورجه ميكنم مامانم ميخنده
اونقدر اين كارو كردم كه خنديد و گفت اگه مي تونستم الان چند تا بوس آبدارت مي كردم دخملم
اين اولين كادوي تولدي بود كه من به مامانم دادم
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 13:12  توسط شيوا
|
بعد از كلي استخاره و آره و نه و دست دست كردن و ...آخرش تصميم گرفتيم بريم كاشان
آخه خيلي دلم تنگ شده
ولي چه كنيم از دست باباي عسل ! خيلي مي ترسه كه نكنه بلايي سرمون بياد
به خاطر ترس شوشو اين چندماه كه من باردار شدم هيچ جا نرفتيم
ولي من دلم گرفته ديگه
قرار شده يواش يواش بريم كاشانو به عسل نشون بديم
امشب مي ريم كرمانشاه خونه زندايي شوشو
فردا صبح از اونجا مي ريم كاشان
البته قراره قم هم بمونيم برا زيارت
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 9:55  توسط شيوا
|
واااااااااي از دست اين مامان من
هر چي سكسكه مي كنم هي مياد به خاله ها مي گه چرا عسل من سكسكه نميكنه
كلافمون كرد ديگه !
تصميم گرفتم سكسكه اي تاريخي بنمايم تا ديگه از اين كارا نكنه
ديشب نصفه شب چنان سكسكه مي كردم كه مي پريد هوا
منظم و محكم !
آخرش معذرت خواهي كرد تا كوتاه اومدم
خب چه معني م يده هي اينور اونور جار بكشي كه عسل سكسكه نمي كنه؟؟
اينم از عوارضش
اولش ترسيد بعدش كلي خنديد بعد معذرت خواهي كرد تا ماجرا به خوبي و خوشي تموم شد !!!
+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 8:4  توسط شيوا
|
من ديشب اشتباهي گرفته بودم
مامانم رفت خونه مامان بزرگ اينا
من كه نميدونستم خوب !!! بزرگ بود !!!منم خيال كردم اين همون عمه بزرگس كه مامانمو ناراحت كرده
كلي زور زدم كه بپرم بيرون از شكم مامان
دل ماماني داشت سوراخ مي شد از درد !( ولي بيچاره هي قربون صدقم مي رفت مي گفت دخملم داره حفاري مي كنه ! از الان مهندس معدن شده !)
ولي حالا كه برگشتيم خونه تازه فهميدم عمه بزرگه امتحان داره رفته بوده يه جاي دور و اصلا خونه نبود
اين همه انرژي تلف كردم !!!!
ولي قول مي دم حالي ازش بگيرم حالستون
+ نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 8:42  توسط شيوا
|
امروز رفتم تو وبلاگ بقيه ني ني هاي مردادي
نامردا!!!!!!!!!!!!!!
حالا تازه ديدم كلي لينك بده بستون كردن
ولي هيشكي لينك منو نزاشته
ولي من از اونجايي كه دختر خوبيم لينك اونا رو گذاشتم
باشد كه عبرتي شود براي سايرين !!!!
البته پارميدا جونم نامرد نيستا
بقيه رو گفتم
بوس بوس (اين فقط براي پارميداس )
+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 11:34  توسط شيوا
|
سلام به همه خاله ها و ني ني ها و دايي ها و ....
يكي نيست به مامانم بگه جوش نخور؟؟؟؟
اگه مي شد بپرم بيرون خودم حال اونايي كه باعث مي شن مامانم غصه بخوره رو جا مياوردم
ولي حيف...
يه مدته با خونواده بابايي ميونش شكراب شده
نميره خونشون . ناز مي كنه براشون . اونا دو سه بار شام دعوت كردن اين هي بهونه مياره و نمي ره
البته ميدونم اونا مقصرن . ولي ديگه ماماني بايد كوتاه بياد
حالا تازه امروز كاري كرد كه بابايي هم ناراحت شده و باش قهر كرده
كارنامه كارشناسي ارشد اومد . تا ديد در صداشو خوب زده شروع كرد غر زدن سر بابا
كه اگه منو برده بوديد ازاد امتحان بدم حتما قبول مي شدم . و....
بابايي هم كه بش برخورد كه چرا غر مي زني حالا كه تموم شد و نرفتيم و ... و قهر كرد!!!!!
اخه موقعي كه خواست بره اهواز برا امتحان آزاد عمه هام ( بخصوص بزرگه كه خدا مي دونه چه جنسي داره !!!!)هي الكي گفتن خواب ديديم ...نگرانيم ...نريد ....
بابا بزرگم هم كه عمليات انتحاري انجام داد . با خاور رفت تو تپه !!!
شد مزيد بر علت
ديگه بابام هم از خدا خواسته بهونه زياد داشت و مامانمو نبرد
الكي بش گفت اهواز گرمه بري مريض مي شي و ....
حالا مامان عذاب وجدان گرفته و هي خودشو ميخوره كه چرا به حرفشون گوش كردم چرا نرفتم چرا فلان چرا بهمان
ميگه يه سال عقب افتادم
هر چي مي گم بابا بي خيال
من هنوز كلاس اولم نرفتم ولي غصه نميخورم كه ، بعدا مي رم خوب
فايده نداره كه
واي از دست اين مامان باباهاي جوشي
مگه من دستم به اين عمه نرسه كه يه سره داره اعصاب مامانمو خورد مي كنه
بزار به دنيا بيام حالشو مي گيرم
+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 11:30  توسط شيوا
|
هورا عسلك مامان
پريشب ديدمت نانازم . قربونت برم
پريشب رفتيم دكتر و سونو نوشت كه از سلامت تو مطمئن بشه
وقتي رفتيم باز مانيتور اونوري بود بابايي هي داشت تو رو مي ديد و با ادا جوش به دل من مي كرد
منم كلي حسوديم شد
وقتي بابايي ديد ديگه گناه دارم از آقاي دكتر خواست كه تو رو به منم نشون بده
آقاهه خيلي مرد مهربوني بود
دستگاه رو عوض كرد عكس صورتتو آورد (سه بعدي) دو تا عكس ناز از گل مامان نشون داد
كلي برات ضعف كردم . كلي ناز و غمزه داشتي
انقدر شيطوني مي كردي زير دست آقاهه كه نميتونست كارشو بكنه
هي اينور اونور مي رفتي و دست و پاتو تكون ميدادي
از پريشب تا حالا بابايي داره هر دقيقه هزار بار قربون دست و پاي كوچولوت مي ره
خودمم قربونت برم عزيزم
واي خدا فقط ميدونه كه چقدر بهت وابسته شدم
سعي كن خوب بزرگ بشي و سالم و سر حال و تپل مپل به دنيا بياي گلم
+ نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 9:19  توسط شيوا
|