هاني و آباجش !!!!
ولي تنبلي كه شاخ و دم نداره كه ...
ما اخراي فروردين يهويي غافلگير شديم وقتي فهميديم كه داره دو ماه مي شه كه ني ني تو شكممه !!!
و قرار شد به اين زوديا لو نديم ... به هيچكس نگفتيم جز هاني !
و طبق معمول دو سال گذشته هاني گفت داداشه ! عليرضا !(خيلي وقته كه اينو مي گه )
گذشت تا آخراي ارديبهشت كه كنكور ارشد آزاد بود رفتيم تهران و مامان اينا اومدن براي اينكه هم همديگه رو ببينيم و هم چند ساعتي كه ما سر جلسه هستيم مراقب هاني باشن ...
اونجا بود كه مطلب لو رفت ...بعد هم كم كم بقيه فهميدن
14 تير ماه رفتيم سونو و مشخص شد كه يه دخمل ناز ديگه تو راه داريم
قرار شده اسمشو بزاريم هليا
هاني خيلي دوستش داره
لباسمو مي ده بالا و باهاش حرف مي زنه :
سلام...من هانيه هستم !... دوستت دارم
و چنان آباج آباج ميكنه كه انگار صد ساله خواهري مي كنن برا همديگه و من كلي حسادت مي كنم
از وقتي كه هاني فهميده باردارم و باباجون نصيحتش كرده كه مراقبم باشه واقعا هست !
اصلا كاري كه بدونه به من و شكمم فشار مياره نمي كنه و هوامو حسابي داره ...خانومي شده واسه خودش
بقيه ماجراهاي آباج باشه برا بعد ...طبق معمول وقت ندارم ...
بوس براي هاني عزيزم و يه كوچولو ترشم براي هليا جونم
اینجا دفترچه خاطراتیه برای فرشته کوچولویی که حاصل عشق من و همسرمه . می نویسیم تا وقتی بزرگ شد خودش بنویسه ! می نویسیم تا تو بزرگی بتونه دوران کودکیشو مجسم کنه ! می نویسیم که برای همیشه تو ذهنش بمونه که از ازل تا ابد عاشقشیم دیونه وار